داوود صمدى آملى

36

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

مىگرفت . سرور من ! براى فهم يك موريانه ، يك برگ درخت ، راهى جز اين نيست كه انسان سكوت و خلوت و حضور و مراقبت داشته باشد ؛ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ « 1 » . ما در فلسفه نمىخواهيم از حدود و قيود و خلق و ماهيت حرف بزنيم ، بلكه مىخواهيم از وجود بگوييم و وجود خلق نيست . ما مىخواهيم به نفس اشياء واقعى از آن جنبه كه واقعى هستند و حقيقت دارند برسيم نه از آن جهت كه حد دارند . و لذا اگر مىگوييم اين موجود بالفعل است و آن بالقوه ، ديگر نبايد در حدود اشياء قدم بگيريم بلكه بايد در متن وجودى اشياء سفر كنيم . و متن و ذات تمام اشياء واقعى ، وجود است و وجود مساوق با حق است ، كه جناب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خطاب بلندى مىفرمايد : ربّ أرنا الاشياء كما هي . خلاصه اينكه ما در نهايت هر دو بخش فلسفه اعم از حكمت نظرى و حكمت عملى بايد به خودمان برگرديم و خودمان را بسازيم و سپس از كانال وجودى خودمان در كانال وجودى ديگران سير نماييم و به عبارتى از سير انفسى به سير آفاقى برسيم . بعد از آن آهسته‌آهسته مىيابيم كه اصلا غيرى در كار نبود و هرچه بود وجود بود و وجود . اشاره‌اى به فرق بين فلسفه و عرفان لازم است در اينجا اشاره‌اى به فرق ميان فلسفه و عرفان شود . فيلسوف و عارف هر دو قائل به وحدت وجود هستند اما نحوهء فرمايش هريك با ديگرى

--> ( 1 ) . انعام / 74 .